آرسین صالحیانآرسین صالحیان، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 8 روز سن داره

آرسین

چهار شنبه سوری

اولین چهارشنبه سوری من در سال 92 تو خوی بود که با عزیزان دور هم بودیم. آتیش، ترقه، آبشار نور و خیلی چیزای با حال دیگه . الان هم آماده شدم برم  آتیش بازی   هوراااااااااااااااااا، چهارشنبه سوری تون مبارک      این هم چهارشنبه سوری خونگی، البته آتیش بازی تو خونه کمی خطرناکه ... نه  ...
16 فروردين 1393

آرسین مشکل گشا

بنام پیوند دهنده قلبها قبلاً که گفته بودم من یه دستی تو حل بعضی مشکلها دارم، خوب یک از این مشکلها ازدواج دایی علی من بود که همش به تأخیر می افتاد، ولی از وقتی که من اومدم، یکی از برنامه هام ازدواج دایی جون بود که  بالاخره این مشکل هم حل و مراسم عروسی روز چهارشنبه چهاردهم شهریور برگزار شد. ما هم ماشین بابا رو گل زدیم کردیمش ماشین عروس. این عکس رو دو روز بعدش برای یادگاری گرفتیم. فردای روز عروسی هم مراسم پاتختی داشتیم. به گفته قدیمی ها اگه پسربچه ای روسری عروس رو ورداره بندازه رو درختی که پر ثمره، اون عروس خانم خیلی زود بچه دار می شه. خوب منم به همین خاطر روسری زن دایی رو ورداشتم و انداختم رو درخت خرمالوی حیاط مامان بزرگ که اتفاقا...
15 فروردين 1393

خواب بعداز میهمانی

مراسم شب هفتم تولدم، مامان بزرگها و عمو و خاله ها خونمون بودن. تو مراسم نامگذاری من، بابا صامت بعد از خوندن اذان و اقامه اسم مذهبی محمد مهدی رو تو یه گوشم و آرسین رو تو گوش دیگم صدا کرد. تو این مهمونی کلی کادو گرفتم و اونقدر خسته بودم که خوابم برد. ...
15 فروردين 1393

آرسین و لحظه تولد

داشتم فکر می کردم از کجا شروع کنم، دیدم چی بهتر از وقتی که با مامان و بابا رفتیم بیمارستان( یواشکی بگم من هنوز تو دل مامان بودم)، خب قرار بود من سه شنبه بیست و یکم خرداد به دنیا بیام آخه می خواستم ببینم دنیا چه شکلیه، از اونطرف بقیه از جمله مامان و بابا، دو تا مامان بزرگا، خاله فریبا و عمو عارف هم عجله داشتن منو ببینند. همینجا بود که به فکر مشکل گشایی افتادم و اول کاری کردم تا تیم فوتبال ما برابر لبنان برنده بشه و اینکار یک روز به دنیا اومدن منو به تآخیر انداخت به هرحال فردای اون روز چهار شنبه متولد شدم و اونقدر خسته بودم که بعد از  تولد حسابی خوابیدم. تازه چهار کیلو هم وزن داشتم. به تصویر توجه کنید.  البته این عکس مال...
15 فروردين 1393

در آتلیه عکاسی

چند روز پیش با بابا و مامان رفتیم آتلیه عکاسی تا چند تا عکس یادگاری بگیریم. این هم نمونه عکسهایی که تحویل گرفتیم.     در ضمن سالی پر از شادی و شادکامی برای همتون آرزو می کنم. به امید دیدار ...
28 اسفند 1392

اولین مروارید

امروز مامان و بابا متوجه مرواریدی شدن که تو دهنم در اومده و بهش می گن دندون و این دندون اونقدر کوچولوئه که نمی شه ازش عکس گرفت. پس تا بعد خداحافظ 
19 اسفند 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرسین می باشد